وقتی چشمانم را پرده بلوری اشک می پوشاند
دنیاجلو دیدگانم لرزان وتار می شود درست مثل روزگارم
وباز سکوت
سکوت در برابر تمام نامردیهای تو
میبینم که چگونه تقاص کارهایت را به دنیا پس میدهی
چشمانم را در سکوت نظاره میکن
من پاسخت را به دنیا میسپارم
غمگینم
مثل گلهای پرپرشده داخل گلدان که نه ریشه ای برای ماندن دارند نه پایی برای رفتن خشکیده و ساکت به خاک نشسته ام
- آهای بدو داره دیر میشه!
- هی تو... سریع سفارش دوتا قافیه دیگه بده،
- پسر، ملات احساسشو خوب هم بزن
- بالابر... بگید حروفو سریع برسونه به بیت سه
- دخترک، اشک هایت پشت دیوار لبخند... مفهمومه!
اینجا یک شعر در دست احداث است...
- تعجب نکن!!!
اینجا یک بعض، تنها شعر می شود...
نظرات شما عزیزان:
برچسبها: