یک روز صبح گرگور سامسا از خوابی آشفته بیدار شد و فهمید که در تخت خوابش به حشره ای عظیم تبدیل شده است ...
اصلا تعجب نکنید میخوام در مورد مسخ نوشته کافکا حرف بزنم . کتاب دقیقا با همین کلمات شروع میشه ... یه آدم مسخ میشه و خودش و خانواده و اطرافیانش به راحتی این موضوع رو می پذیرن ، باهاش کنار میان و در نهایت فراموشش میکنن انگار کاملا جز بدیهیاته که گرگور سامسا یه یک سوسک تبدیل شده ، حالا اصلا اهمیت نداره که زمانی این سوسک عاشق بوده یا هنوزم هست ...
لازم نیست وقتی کسی مسخ میشه حتما مبدل به یه سوسک بشه ...
من مسخ شده ام ...
مسخ !
...
نظرات شما عزیزان:
برچسبها: